loading...

سارا و باباش

دفترچه یادداشتم

بازدید : 30
جمعه 18 ارديبهشت 1399 زمان : 19:23

زیر سقف آسمون دراز کشیدن

بوی خاک

بوی علف

سردی رطوبت روی پوست

حرفای پدر دختری

حرفای پدر دختری

حرفای پدر دختری

و بازم حرفای پدر دختری.....

+ خدایا این بهشتی که توشیم چرا اینقدر زود داره تموم میشه، خدایا ساعتتو نگه دار، واسه من و بابام، این دقیقه‌هارو نگه دار....نذار تموم شه، نذار این هفته ات تموم شه خدا

ولی جای تو خالیه همیشه....
بازدید : 52
جمعه 18 ارديبهشت 1399 زمان : 19:23

✓ گفت:«خدا می‌فرماید گاوی باشد زرد یکدست که بینندگان را به وجد آورد»✓

+کتاب_زرد_محبوب_من

++ خدا چه قشنگ گفته:) واقعا هیچ رنگی مثل زرد آدمو به وجد نمیاره.

+++ ممنونم ح.خ...بازم ممنونم :) دوسش دارم.

ولی جای تو خالیه همیشه....
بازدید : 24
سه شنبه 15 ارديبهشت 1399 زمان : 0:22

جاده برام مثل بهشت بود، هوای بارونی، بوی خاک، جنگل سبز، واقعا انگار خواب میدیدم، همه چی مثل رویا بود...کل راه رو خوش بودیم، گفتیم و خندیدیم، از ته دل ،ولی....

پیانو...وقتی رسیدیم و چشمم بهش افتاد...یه خاطره دور جلوی چشمم زنده شد، انگار که همون لحظه اتفاق افتاده باشه، آخرین باری که همگی اومده بودیم اینجا، با خاله مارال اینا....

مامان ازم خواست بزنم، به صدای پیانو اعتیاد داره، هر شب باید بشنوه...یا خودش میزد یامن....وقتی رفتم بزنم سیاوش اومد سراغم ،گفت بیا با هم بزنیم،ولی نمیذاشتم، گفتم بلد نیستی آهنگو خراب می‌کنی، ولی گفت حالا انگار چیکار میکنه، کاری نداره...بعدم یه چهارپایه آورد نشست بغلم. اولش کاری نکرد ولی از وسطا...هی انگشتاشو بیخود میکوبید رو کلیدا...یا دستشو میکشید روشون...یهو صدای مامان بلند شد که گفت: ساراااا چیکار میکنی؟ این چه وضعی زدنه؟!!!!

سیاوش غش کرد از خنده بعدم پاشد فرار کرد.. منم داد زدم سیاوش بوووود و دنبالش کردم که بزنمش...داشت فرار میکرد دوبار رفت طرف پیانو صدای ناهنجار ازش درآورد و بازم فرار کرد...

+ صدای مامانو شنیدم که گفت بزن، خودش نبود ،ولی صداشو شنیدم...شروع کردم...واسش زدم...ولی ...از وسطاش خراب شد، دیگه قشنگ نبود...سیاوش خرابش کرد...خودش نبود...ولی...با دستای من آهنگو خراب کرد...

++ لعنت به هر چی پیانوئه...لعنت به من که نذاشتم خوشحالی بابام دووم‌ داشته باشه....لعنت به گریه....لعنت لعنت :`(((

راز تحرکات اخیر آمریکا در عراق فاش شد حمله گسترده داعش به ارتش و حشدالشعبی در صلاح‌الدین/ کیم جونگ اون چگونه 3 هفته دنیا را سر کار گذاشت؟! ۱۳۹۹/۰۲/۱۳
بازدید : 118
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 5:23

+بابا

- سارا جان

(وقتی داشتیم وسایل افطار رو میچیدیم همزمان همدیگرو صدا زدیم:)

-بگو

+ نه اول شما بگید

- بگو بابا، بگو منم بعدش میگم

+ میخواستم بگم، میشه از فردا بریم شرکت؟! خواهش می‌کنم.

- بریم؟ یا برم؟

+ نه بریم، با هم بریم، الان همه دیگه میرن بیرون، ما هم از فردا بریم شرکت، مثل بقیه احتیاط کامل می‌کنیم .شما به کارتون برسید منم همونجا درسامو می‌خونم. کم کم دارم دیوونه میشم بابا ، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم این خونه رو...خواهش می‌کنم.قبوله؟

- نه

+ چرا؟خب چرا؟ خواهش می‌کنم،تو رو خدا بابا ،به خدا چیزی نمیشه.

بعدشم دیگه فقط بغض اومد تو گلومو بعدم دیگه نتونستم نگهش دارم، دیگه زدم زیر گریه...

- سارا؟!!!! داریم حرف میزنیما، مگه نپرسیدی چرا ، خب بذار بگم بعد گریه کن بابا.

+ باشه بگید

- راس گفتی اول باید من می‌گفتم:) فک کردم قبل اینه باز برم شرکت یه چند روز بریم شمال یه کم حالمون عوض شه.

+ الان شوخی می‌کنید دیگه نه؟!!!

بعدم فقط با گریه بغلش کردم. فقط گریه کردم .باورم نمیشه، باورم نمیشه قراره از این قفس آزاد شم.دوست دارم بابا.

----------------------------------------------------------------------

+ امروز بابا بهم یادآوری کرد به عمو شاهرخ زنگ‌ زدم یا نه؟ نفهمیدم برای چی میگه، گفت امروز روز معلمه...اصلا یادم نبود...آدم مدرسه که نره یادش نمی‌مونه.تو‌ کلاس آنلاینم چیزی نگفتن. شایدم گفتنو من حواسم نبوده.

زنگ زدم تبریک گفتم. تشکر کرد بعدم گفت می‌خواسته بعد از ماجرای سیاوش بیاد دیدنم ولی فرصت نکرده...بعد گوشی رو دادم بابا هم تبریک گفت.

وقتی قطع کرد رفتم بغلش کردم گفتم روز شمام مبارک بابا...

تعجب کرد گفت قرنطینه دیگه حسابی فشار آورده‌ها، من مهندسم روز من گذشته ...

گفتم می‌دونم ،ولی همیشه برای من بهترین معلم دنیا بودید و هستید.بهترین چیزارو فقط از شما یاد گرفتم.:*

گفت عه‌ جداً؟ فقط شیطونیات که جزو بهترین چیزا نیست هست؟

گفتم چرا اتفاقاً بهتریناش هموناست:)

گفت خیله خب پس حالا که استادتم بیا چندتا دیگه یادت بدم...

++ آخ، خیلی وقت بود اینجوری چلونده نشده بودم، این یکی خیلی جدید بود :/ قشنگ گره ام زد...پای راستمو به دست چپم با موهام گره زده بود.اصلا یه چیزی -_- :)

نشاط با درس خواندن
بازدید : 28
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 5:23

از کلاس مجازی حالم بهم میخوره، حاااالم بهم میخوره، ترجیح میدم خودم درسامو بخونم، امتحان کردم، خودم میتونم بخونم.ولی مجبورم چون انگار قراره از همین کلاسا نمره امتحان پایان ترمو بدن...هرچند که واسم مهم نیست ولی به خاطر بابا....

هفته پیشم اصلا کلاسی رو شرکت نکردم بابا هم اصلا حرفشو نزد ولی دیگه دیروز و پریروز ازم خواست شرکت کنم، منم‌ با اینکه واقعاً حوصله نداشتم ولی چون بهش قول داده بودم کم کم حالمو عوض کنم دیگه رفتم پای کلاس ولی ....گوش ندادم، یه کلمه ام گوش ندادم به درس.

عمه امروز زنگ زد حالمو بپرسه، گفت میاد دیدنم، وقتی اومد گفت بریم تو حیاط، بالا نیومد :( وقتی رفتم پایین میخواستم بغلش کنم، خیلی دلم تنگ شده بود واسش ولی نذاشت ، اولش با خنده فرار کرد ولی بعد جدی گفت که نکنم این کارو :( منم دیگه وایسادم، با فاصله نشستیم کلی حرف زدیم.

خیلی خوب بود، کلی دلم باز شد. کاش میشد بیشتر ببینمش، ولی خب سرش شلوغه:(

از نامزدش پرسیدم، گفت اونم خوبه، دوست داشت بیاد ولی نتونست.

+ عمه رو دیدم یاد بدهی ام بهش افتادم یهو. نمی‌دونم چرا ؟ چیزی هم نگفتا فقط تا دیدمش یهو یادم افتاد. نمی‌دونم چه فکری کرده بودم که گفته بودم تا تابستون بدهیمو میدم؟! با اینکه کل پول تو جیبیام پس انداز میشه تا تابستون بازم اونقد نمیشه:/ واقعاً چه فکری کرده بودم؟:/

خونه نشینی ۲۰ (قسمت آخر)
بازدید : 36
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23

گفت میاد، گفت داره کاراشو می‌کنه که بیاد، بعد از سیاوش تنها چیزی بود که باعث شد لبخند بزنم.می‌دونستم به خاطر خاله میاد ،به خاطر رفتن سیاوش، ولی چه فرقی می‌کرد،مهم این بود که میاد ‌ولی...نمیاد، دیگه نمیاد، خاله داره چند روز دیگه می‌ره و امروز گفت که نمیاد، گفت باید بمونه و حواسش به خاله باشه.... نمیاد...نمیاد....

+ پستای وبلاگمو مرور میکنم،من همون سارایی ام که روزو شبامو به عشق آخر هفته‌ها میگذروندم که برم پیشش؟، که بغلم کنه؟ نه، من اون نیستم ،من دیگه سارا نیستم ، هشت ماه و بیست و سه روز از آخرین بغلش گذشته و من...هنوز نفس می‌کشم.

++ولی...وقتی بابا صدام می‌کنه که باهم بریم زیر بارون ومیذاره اونقد گریه کنم و جیغ بزنم که سبک شم و بعدش فقط بغلم می‌کنه که آروم شم.

وقتی پیشنهاد تمرین شبانگاهی میده و خودش بندهای کتونیو موهامو میبنده و من باهاش تا تهِ تهِ دنیا می‌دوئَم و فقط من می‌مونمو خودش...فقط خودمون دوتا....

وقتی دیگه دورکاری ام کنار گذاشته و تمام روز پیشم میمونه تا هر وقت بی هوا بغضم می‌شکنه بفهمه و فکرامو بیاره رو‌ زبونم که قلبم سبک شه.....

چرا نباید نفس بکشم؟

همیشه فک می‌کردم اگه یه هفته مامان و نبینم میمیرم ولی هشت ماه و بیست و سه روز زندگی بدون بغلش میگه.....نمیاد؟خب نیاد! حتی اگه تا آخر دنیام نیاد من بازم نفس می‌کشم.

بابا ،حالا میفهمم که من فقط به خاطر توئه که نفس می‌کشم...فقط تو...

امشب این راز و بهش گفتم ،وقتی ازم خواست باهاش برم پایین گفتم فقط به خاطر شماست که نفس می‌کشم...به خاطر شما هرکاری می‌کنم.هرکاری.

گفت: به خاطر من زندگی کن، مثل قبل واسه بابا زندگی کن.

+++من زندگی می‌کنم، به خاطر بابا تا آخرش زندگی می‌کنم، هرجور که بخواد زندگی می‌کنم.

++++ ناشناس، ببخش اگه ناامیدت کردم ،ولی من ،میخوام زندگی کنم.

نقشه‌ی خصمانه: چطور می‌شود آمریکا هم از برجام خارج شده‌باشد و هم از مزایای آن بهره‌مند شود؟
بازدید : 82
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23

+بابا فردا میرید شرکت؟

- نه بابا.

+ چرا؟ من خوبما! شما برید.

- می‌دونم بابا، خداروشکر که خوبی ولی هستن بقیه.

+ هفته پیشم نرفتید، می‌دونم باید برید، ولی فقط زود بیایید باشه؟ خیلی دیر نکنید باشه بابا :_(((

-باشه بابایی گریه نداره که ..تو فاصله بین اتاقامون که نمیشه خیلی دیر کرد میشه؟‌ها؟گریه نکن خوشگل بابایی :) :*

//خاک بر سرت سارا با این خوب بودنت///

______________________________________________

+یلدا...از همین الان برو، از حالا وقتی نمی‌تونی یه دکتر و تحمل کنی اصلا شروع نکن.همین الان برو....لعنت به هر چی فیلم و سریال مزخرفه:/

نقشه‌ی خصمانه: چطور می‌شود آمریکا هم از برجام خارج شده‌باشد و هم از مزایای آن بهره‌مند شود؟
بازدید : 24
يکشنبه 6 ارديبهشت 1399 زمان : 2:47

اون روزا...بهت پیام دادم...یادته؟

گفتم :همین روزا اگه شنیدی مردم شکه نشو...خودم خواستم...این پیامو تو‌این دنیا فقط می‌تونستم به تو بدم...

جواب دادی: پس اگه می‌تونی فقط تا فردا صبر کن... تا فردا نمیر، کارت دارم.

لعنتی...فقط تو می‌تونستی اونجوری وسط گریه بخندونیم، وسط فکر مردن....

فرداییش اومدی ، رفتیم بام....

بهم گفتی تو یکی از اونایی هستی که تنهایی می‌تونی دنیا رو تکون بدی سارا...ولی اگه تصمیمت جدیه بگو‌ قرار بذاریم با هم تمومش کنیم. حله؟

گفتم کارت همین بود؟ مسخره؟

گفت جدی گفتم! قول بده!

ازم قول گرفت ...دست دادیم....،قول دادم.... ولی تو...توی عوضی...تو قول ندادی!

ولی من قول دادم....لعنتی وقتی داشتی تمومش می‌کردی فک نکردی من چه قولی دادم؟!

ست لباس زیر مردانه مکث چرنیتسو مدل A36N
بازدید : 27
يکشنبه 6 ارديبهشت 1399 زمان : 2:47

عصبانی بود، خیلی عصبانی ، هنوز نرسیده تو صورت جفتمون سیلی زد، محکم، خیلی محکم، اون خندید من زدم زیر گریه...

شونه‌هامو بغل کرد و آروم گفت بریم بالا، بعدم در گوشم شوخی می‌کرد که خندم بگیره، ولی حواسم فقط به صدای بلند خاله بود... صداشو خوب نمیشنیدم،با اینکه در گوشم حرف میزد.

+نمی‌دونم خاله از این به بعد چیکار می‌کنه! فقط می‌دونم تا آخر عمرش دیگه هیچوقت تو صورت کسی سیلی نمیزنه.ولی خیلی دیره،خیلی خاله...

++ دلم برای بابام میسوزه، نمی‌تونه از دستم فرار کنه:( بخوادم‌ نمی‌تونه:(

ست لباس زیر مردانه مکث چرنیتسو مدل A36N
بازدید : 36
يکشنبه 6 ارديبهشت 1399 زمان : 2:47

آخرین بار تو دورهمی‌زورکی خاله دیدمش، به زور رفتم ولی...

چقدر حرف زدیم اون شب...تا صبح حرف زدیم، از دانشگاش برام حرف زد،دوستاش ،مسخره بازیاش تو دانشگاه...

موقع خداحافظی محکم بغلم کرد، طولانی تر از همیشه، گفت می‌دونم از مامانم خوشت نمیاد ولی بیشتر بیا پیشمون...

گفتم تو چرا نمیای؟ آخرین بار اصلا یادت میاد کی اومدی؟ دفعه دیگه نوبت توئه...

گفت باشه...گفت میاد...

قرارمون بام بود...لعنتی مگه نگفتی ایندفعه تو میای؟ مگه نگفتی؟!..

چی شد پس؟امروز که باز من اومدم...

مگه قرارمون بام نبود، چرا آدرس دادن قبرستون؟

چرا؟ چرا لعنتی لعنتیییی .....

گفتی رو قبرت بنویسن (گریه نکن، خوبم،بخند)

لعنت بهت عوضی،لعنت بههههت :`((((

آخرین شوخی زندگیت خیلی بی مزه بود لعنتی خیلی.

ست لباس زیر مردانه مکث چرنیتسو مدل A36N

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 25
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 17
  • بازدید کننده امروز : 18
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 37
  • بازدید ماه : 265
  • بازدید سال : 1331
  • بازدید کلی : 3704
  • کدهای اختصاصی