loading...

سارا و باباش

دفترچه یادداشتم

بازدید : 23
چهارشنبه 13 اسفند 1398 زمان : 1:51

پنج شنبه هر چی ازش خواستم بگه سوپرایزش چیه نگفت.. گفت بگم دیگه اسمش سوپرایز نیست.منم دیگه بی خیال شدم.

ساعت ۷ صبح بیدارم کرد...اصلا نمی‌تونستم چشمامو باز کنم..

یواش گفت: پاشو...پاشو.

وقتی فهمیدم ساعت چنده میخواستم گریه کنما.گفتم بابا تورو خدا بذارید بخوابم خیلی زوده...

گفت پاشو..کتونی خوشگلاتو بپوش می‌خوایم کلی کیف کنیم پاشو...

اینو گفتا مثل ملخ پریدم نشستم رو تخت، گفتم کتونی ؟ کتونی واسه چی؟ گفت بعد صبحونه میخوایم بریم بدوییم...پریدم بغلش گفتم عاشقتوننننننم...

با اینکه خاطره خوبی از آخرین دویی که باهاش رفتم نداشتم ولی واسه بیرون رفتن از اون بدترشم حاضر بودم بکشم:)))

بعد صبحونه زود رفتم تو اتاق لباس ورزشیم و پوشیدم با کتونی زرد قشنگمو ،از اتاق که اومدم بیرون دیدم بابا هم حاضر شده گفتم بریم؟! :)))

اومد جلو گغت بریم فقط اینو بذار کنار لازم نداری بعدم شال رو از رو سرم برداشت از در اتاق انداخت رو تخت!!!!

گفتم عه شال و چرا برداشتید؟! ...میخواستم برم بردارم بازومو‌ گرفت کشید گفت میگم نمیخواد کسی نیست...

گفتم یعنی چی کسی نیست؟!

بعد همینطور رفتیم تو حیاط ولی نرفتیم سمت در دستمو کشید طرف پارکینگ ،من دیگه همونجا فهمیدم نقشه اش چیه دستمو کشیدم که خودمو آزاد کنم فرار کنم اما ولم نکرد: `(((

گفتم بابا من نمیام اونجا تورو خدا ولم کنید ،اصلا نخواستم هیچی، میخوام برم درسمو بخونم ..

ولی به زور بردم تو پارکینگ گفت امروز جمعه ست وقت ورزش و تندرستیه درس باشه واسه فردا...

وقتی رفتیم تو سالن ولم کرد که درو ببنده من سریع میخواستم فرار کنم ولی در و قفل کرد گفت بچه خوبی باش حرف گوش کن ،هفته پیش که از زیرش در رفتی این هفته نمیذارم.

گفتم در رفتی چیه مثلا داشتم میمردما از مریضی ،الانم خوب نیستم بابا نمی‌تونم...

به زور منو برد رو تردمیل روشنش کرد گفت برو برو..الان که خوبی...قشنگ سرحال میشی...شروع کن..

بعد خودشم اومد پشتم شروع کرد دیگه به زور مجبور شدم بدوئم...هی سرعتش رو زیاد میکرد هی جیغ میزدم که نمی‌تونننننم بسه دیگههه..ولی گوش نمیداد ..خواستم خاموشش کنم دستامو گرفت دیگه تعادلم به هم خورد نشد بدوئم ،سیم محافظ کشیده شد خاموش شد...راحت شدم...

رفتم رو زمین افتادم استراحت کنم خودش دوباره شروع کرد دوییدن گفت آها پوزیشن خوبیه شروع کن دراز نشست..بزن..

گفتم دارم استراحت میکنم ولم کنید.. گفت بدنت سرد میشه باز میدوئونمتا...بزن...بجنب

به زور یکی رفتم دوباره خوابیدم...دیگه خاموش کرد اومد بالا سرم گفت بزن...تو یه دقیقه باید ۶۰ تا بزنی شروع کن...پنج تا زدم گفتم غلط کردم میشه رو همون تردمیل بدوئم؟!!

گفت نه بزن..‌.وگرنه میریم مرحله بعدا....دیگه از ترس مرحله بعد به هر بدبختی که بود شصتا رو زدم...نفسم بالا نمیومد دیگه...

گفت افتضاح بودی ولی قبول می‌کنم،میریم مرحله بعد:///

گفتم خودتون گفتید نزنم میریم مرحله بعد که... چی شد!!!

گفت خب یهویی میرفتی مرحله بعد شُک میشدی الان بدنت آماده ست پاشو.

دیگه پاشدم یه طناب خودش ورداشت یکی داد به من گفت پا به پای من میزنی باشه!؟

آقا من نمی‌فهمم نخوام ورزشکار باشم کی رو باید ببینم...

دیگه اونقد طناب زدیم من داشتم میمردم خودش مثل آب خوردن میزد...جیغ زدم دیگه نمی‌تونننننم.

گفت می‌تونی ...حرف نزن نفس کم نیاری...با من وایسا...

ولی هر چی طاقت آوردم اصلا تموم نمی‌کرد ،دیگه خودمو کم کم نزدیک کردم طنابم خورد به طنابش خراب شد طناب زنیش بلاخره وایساد:)))))

گفت تقلب میکنی‌ها، بیست تا شنا ،بجنب..

گفتم نه نه غلط کردم نمی‌تونم نمی‌تونم....

ساکتم کرد و گفت بریم یک دو سه...بعدم خودش شروع کرد با یه دست شنا رفتن-_-

خب دیگه روحیه میمونه برای آدم:/

وای من همونطوری وایساده بودم نفس تازه میکردم یهو ازم زیر پا گرفت با دوتا کف دستام اومدم زمین یه کم مونده بود با صورت بخورم زمین ://// وای اونقد قاطی کردم داد زدم یعنی چی بابااا دستم درد گرفت اگه با صورت می‌خوردم زمین چی ؟

میخواستم پاشم موهامو گرفت نذاشت گفت حالا که چیزیت نشده،پوزیشن شنارم که داری پس اول بیستا رو برو بعد پاشو:/

گفتم قول بدید ولم میکنید تا برم...

گفت قول میدم ولت کنم...

منم بیستارو با بدبختی زدم. بعدش گفت راحت باش یه نفسی تازه کن...منم دیگه وا رفتم ...رفت دوتا نوشیدنی آورد خوردیم تشکر کردم پاشدم برم بالا...

+گفت بودی حالا..سانس دو الان شروع میشه...بمون...

گفتم سانس دو مخصوص ورزشکارای حرفه ایه ،مبتدیا یه سانسم زیادیشونه...

++ تا ۷شب اون پایین بودیم:`((( باور کنید...تا سانس ۶ :`((( یعنی به ۶قسمت مساوی تقسیم شدم از درد:`(( با خاک انداز جمم کرد برد بالا:/

+++میگم الان هدفتون چی بود از این کار، که مثلا من به ورزش علاقمند شم؟ گفت نه بدنت یه کم ورز داده شه از خونه نشینی زخم بستر نگیری، از این به بعدم یه روز درمیون برنامه همینه، میریم پایین، از شدت وحشت از دهنم پرید گفتم عمرراااً -_-

++++ فک میکنید با گفتن این عبارت گور خودمو کندم؟ اشتباه میکنید ،جای خوابمو کندم.‌فرستادم پایین کنار لوازم ورزشی بخوابم زشتی عبارت عمرا رو لمس کنم :`((( خب غلط کردم به چه دردی میخورههههه ؟!!! عمرا اگه دیگه بگم غلط کردم، أه...باز هردو رو گفتم. أأأأأأه

دمنوش عمومی پنج گیاه

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 25
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 99
  • بازدید کننده امروز : 100
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 119
  • بازدید ماه : 347
  • بازدید سال : 1413
  • بازدید کلی : 3786
  • کدهای اختصاصی