loading...

سارا و باباش

دفترچه یادداشتم

بازدید : 110
سه شنبه 19 اسفند 1398 زمان : 9:21

دیروز صبح چشمامو که باز کردم دیدم ساعت 7:30 واسه همین دوباره چشمامو بستم که بخوابم ولی یهو....با صدای ماشین چشمام باز شد...تو چند ثانیه از ذهنم رد شد که بابا داره میره بیرون،تنهایی،یواشکی، بدون من و....تو کسری از ثانیه از تخت پریدم پایین و همونطوری بدون دمپایی پریدم تو حیاط و جلوی در که داشت کم کم باز میشد دست به سینه وایسادم تا بابا با ماشین جلوم ترمز کرد -_-

یه چند ثانیه با لبخند نگام کرد و بعد اشاره کرد که برم کنار ولی من همینجوری -_- نگاش میکردم...

دوباره اشاره کرد...فقط با اخم سرمو به نشونه منفی تکون دادم.

سرشو به نشونه تایید تکون داد و من فک کردم میخواد پیاده شه ولی یهو بی هوا یه بوق زد که شیش متر پریدم هوا از ترس، نزدیک بود سکته کنما، از ترسیدنم داشت می‌خندید :////

منم دیگه قاطی کردم با دوتا دست کوبیدم رو کاپوت داد زدم واقعا که پیاده شید ببینم... داشتم سکته میکردم...

دیگه پیاده شد گفت هیس چه خبره همسایه بیدار میشن ،این چه وضعشه ؟مگه میخواستی دزد بگیری اینشکلی پریدی تو حیاط؟

گفتم از دزدم کلک ترید. داشتید کجا میرفتید بی خبر‌ها؟

گفت کجا میرم من؟ یک ساعت میرم شرکت زود میام با مهندس فلانی قرار دارم کار واجبه، تا شما یه کم به درسات برسی منم برگشتم میریم تمرین.. برو بابایی دیرم شد.

گفتم با هم میریم. منم میام زود حاضر میشم.

گفت حالا فهمیدی چرا بی خبر ؟! -_- کجا بیای؟ مگه کلاس نداری؟ تعطیل نشده که هروقت هرکار خواستی کنی که...حرف گوش کن دیرم شد برو تو، برو...بعدم خواست سوار شه ولی گفتم بابا به جون خودم نمیذارم برید...کلاس و همونجا میبینم بهونه نیارید...ساعت ۹کلاسه...خواهش می‌کنم پنج دقیقه صبر کنید حاضر میشم...

دیگه هیچی نگفت فقط اینجوری-_- نگام میکرد و لبخند می‌زد منم حس کردم راضی شده واسه همین راه افتادم سریع برم تو حاضر شم گفتم‌ نریدا بابا...ولی دیدم پای راستش توی ماشینه پای چپش بیرون!!! خب یه کم دور می‌شدم میتونست بپره پشت فرمون بره ...

یه چند قدم که ازش دور شدم دوباره برگشتم نگاش کردم که مطمئن شم نمیره دیدم خودشم برگشت نگام کرد، دیگه قشنگ مطمئن شدم منتظره دور شم که گازشو بگیره بره واسه همین یهو برگشتم دوییدم یه کم هولش دادم شیرجه رفتم تو ماشین سوئیچ و قاپیدم ...میخواست بگیرتم نتونست...منم سریع در رفتم جیغ زدم یوهوووو گفت هیسسسس بده ببینم سوئیچو ..دختره سرتق...

گفتم خیال کردید که بتونید منو غال بذارید...بعدم سریع رفتم تو ( حواسم بود دمپایی رو فرشی بپوشما با همون پاهای ویروسی نرفتم تو:))) بعدم رفتم اول پاهامو شستم) تو اتاق بودم صداش اومد که گفت بجنب پس دیر شد...

اونقد خوشم میام وقتایی که شکستش میددم ولی به روی خودش نمیاره و یه جوری حرف میزنه انگاری که خودش اجازه داده:)))) اصلا صد برابر بیشتر دوستش دارم:)))

(ولی خودمونیما الکی تو دل خودم میگم مثلا شکستش دادم چون واقعا اگه تهش نمی‌خواست اجازه بده پرتم میکرد تو استخر می‌رفت-_- به‌همین راحتی :/ مرور خاطراته‌ها -_-)

وقتی رفتم سوار شدم گفتم دیدید چه سریع اومدم،بریم.

ولی راه نیفتاد دستشو آورد جلو گفت سوئیچ!!!

یه لحظه هول شدم یادم نمیومد ورشداشتم ولی سریع یادم اومد که رو میز اتاق جا گذاشتم :(

گفتم ببخشید ببخشید تو اتاقه الان میارم...

گفت بدووو

با دو رفتم سوئیچ و آوردم وقتی رسیدم حیاط دستشو از پنجره آورد بیرون منم برای اینکه سریع تر روشن کنه گذاشتم تو دستش ولی تا ماشین و دور زدم که سوار شم....

گازشو گرفت رفت :||| یه قدم دوییدم دنبالش صداش کردم ولی بعد ناامید خشک شدم سر جام، اصلا باورم نمیشد گذاشت رفت:////

اونقد عصبانی بودم با جیغ کیفمو کوبیدم زمین بعدم نشستم رو پله گوشیمو در آوردم زنگ بزنم آژانس، واقعا میخواستم آژانس بگیرم دنبالش برم.

ولی سرم که تو گوشی بود یهو صداشو شنیدم که گفت: با توام کری مگه؟!! بوق میزنم نمیشنوی واقعا ؟!! میای یا برم؟!ایندفعه برم رفتما...

سرمو بلند کردم دیدم دنده عقب برگشته جلوی در وایساده منتظر، وای اونقد ذوق کردم ولی سریع خودمو جم کردم جدی شدم با دو رفتم پریدم تو ماشین.

گفتم‌واقعا که بابا فقط یادتون باشه دوتا تلافی بهتون بدهکارم.

گفت چه رویی داری واقعا...دوتا!!!! این که خودش تلافی بود ، بعد دومی‌چیه؟

://////

گفتم تلافی چی؟ چیکار کردم مگه ؟!

گفت کاری کردی دیرم شه، ساعتو ببین...ولی حیف نشد قیافه تو ببینم نصف کیفش همون بود که از دست رفت:)))

:/// پدر نمونه می‌دونید معنیش چیه؟ بابای من :////

گفتم محض اطلاعتون بعدش کلی جیغ زدم همسایه‌هام حتما شنیدن صدامو ٱبروتون رفت:// بله:/ بعدشم منتظر باشید دیگه ، گفته باشم.

گفت بیخود گفته باشی، الان تلافیامون مساویه فعلا صلح برقرار میشه تا مورد جدید پیش بیاد، ختم جلسه...

گفتم عهههه زرنگید! هیچ صلحی هم درکار نیست، میگم دوتا بدهکارم هنوز ،میگید صلح؟! تلافی امروز و ظرف شربتو دربیارم صلح می‌کنیم.

گفت بعد از ختم جلسه هر تصمیمی‌فاقد ارزش است و امکان اجرایی شدن ندارد.

گفتم پس این جمله ام فاقد ارزش بود خخخخخ:)))))

+تو شرکت بعد از کلاس آنلاین به پیشنهاد یکی از دوستای خیلی خیلی خیلی خوب و مهربون وبلاگیم از یه سایت گلفروشی انلاین که بهم معرفی کرده بود برای بابا باکس گل سفارش دادم برای امروز:)) همونیه که تو پست قبل عکسش رو گذاشتم. امروز وقتی زنگ زدن، نشنیده گرفتم تا بابا خودش بره دم در بگیره :)))) اونقد سوپرایز شد، چون دیشبشم از قصد بهش تبریک نگفته بودم، فک کرده بود یادم رفته، اونقد بغلم کرد فشارم داد ،اونقد بغلش کردمو بوسیدمش که نمیشد شمرد:)) گفتم بابا چجوری بگم دوستون دارم که معلوم شه اندازه همه دنیا،اندازه همه زندگیم دوستون دارم؟ چجوری؟

گفت همینکه اینقد خوبی، معلوم میشه، فرشته یکی یدونه بابا:*

:)))) دوباره میپرسم، پدر نمونه می‌دونید معنیش چیه؟ :)))

تکرار می‌کنم ، بابای من ^_^

اسم دخترانه آلاء Ala - معنی و ریشه
بازدید : 99
دوشنبه 18 اسفند 1398 زمان : 6:01

با هیچ کلمه و جمله و شعر و دکلمه‌‌‌ای نمی‌تونم عشقم رو بهت بیان کنم.پس خیلی ساده ولی به عمق همه کهکشان‌ها میگم که عاشقتم، عاشقتم همه دنیای من.

روزت مبارک اولین عشق زندگیم

+روز‌ همه پدرای عزیز و مهربون و فداکار مبارک.عید همگی مبارک:)))))

18 نکته برای افزایش روحیه در ورزش
بازدید : 56
يکشنبه 17 اسفند 1398 زمان : 5:51

باورم نمیشد یه روزی برسه که همچین حرفی بزنم ولی به پایین علاقه مند شدم....و شاید باورتون نشه ولی امروز برای اولین بار تو عمرم خودم رفتم دنبال بابا که بریم پایین!!!!

به غیر از اینکه دیگه به ورزش عادت کردم و دیگه اونقدرا اذیت نمیشم، وقتی اونجاییمو شدید تحرک داریم و رقابت می‌کنیم دیگه همه چی رو فراموش می‌کنم...ذهنم انگار خالی میشه از همه چی، یادم میره تو خونه زندانی هستیم، یادم میره عید پریده ،همه چی یادم میره...

ولی مامانم..نگرانم کرده...گفته بود همش زنگ میزنه یادآوری کنه که برم پیشش ولی الان که فهمیده مدرسه‌ها تعطیل شده اصلا یه بارم دیگه پیشنهاد نداده برم اونجا،البته باید خوشحال باشم، خوشحالم هستم ولی خب فک کنم اونجام اوضام عادی نیست.مامانم که همش بیمارستانه...نگرانشم یه وقت..:(( البته نگران عمه و عمو هم هستم اونام وضعشون همینه...خیلی میترسم، خیلی..

خدا خودش مراقبشون باشه فقط :,(

برای روز پدرم هیچ کاری نکردم.یعنی همش فک میکردم میرم بیرون براش یه چیزی میخرم.نمی‌دونستم قراره اینجوری شه که...دیر به فکرم رسید وگرنه از دیجی کالا یه چیزی سفارش میدادم ولی دیگه دیره، به موقع نمیارن:((

هرچند من بتونم آدم باشم ناراحتش نکنم فک کنم بهترین کادوئه براش:(( آخه امروز...البته دست خودم نبود واقعا:(( ولی... بعد از تمرین رفتم دوش گرفتم و بعدم موهامو خشک کردم رفتم آشپزخونه ولی در یخچالو که باز کردم... یهو یه ظرف از بالا افتاد رو سرم یه مایه شیرین ریخت رو صورتو موهام...اولش که شُک شده بودم نمی‌فهمیدم چیه ولی بعد که دقت کردم دیدم لای موهام انگار یه چیزایی چسبیده مثل خورده کاغذ خیس ...دیگه فهمیدم کار بابا بوده..!!

از بعد از ظهر اونقد افکار منفی اومده بود تو سرم اونقد فکرای ترسناک و فاجعه درباره مامان و عمو و عمه تو کله ام چرخیده بود که کلا حالمو بهم ریخته بود...دیگه این اتفاق یهو منفجرم‌کرد اصلا دست خودم نبود..یهو جیغ زدم: باباااااا واقعا نمی‌بخشمتوووووون...

اونقد بلند که گلوم درد گرفت واقعا.. ‌بابا که اومد شروع کرد خندیدن گفت عهههه چی شدی؟ چه خوشگل شدی:)) حواست کجاست بابا نگفتم احتیاط کن:))

درستش این بود که بعدش من الکی عصبی شم و بعد دوباره تهدیدش کنم به تلافی و آخرش با هم بخندیم ولی من... خوب نبودم..اصلا خوب نبودم...دیگه فقط زدم زیر گریه داد زدم : لعنت به این زندگی کوفتی که همش باید حواست باشه بلایی سرت نیاد...بمیریم راحت شیم بهتره:`((((

بعدم رفتم تو سرویسم نشستم فقط زار زدم... بیچاره بابام:(( بیچاره:((( اونقد شکه شده بود... اصلا انتظار نداشت...اونقد صدام کرد...عذرخواهی کرد... هی گفت در و باز کن حرف بزنیم:((

+ حرف زدیم..یه کم بهتر شدم ولی... گند زدم...بمیرم براش:(( نمی‌دونم چه گناهی کرده گیر منه ابله افتاده:((

++خیلی روز مزخرفی بود...از جمعه‌ها بدم میاد...جمعه‌ها ترسناک... غم انگیزه:`((

شهادت آیت الله سید محمد صدر و زندگینامه ایشان
بازدید : 32
شنبه 16 اسفند 1398 زمان : 3:11

آقا دیدید حکم اعدام صادر شد بلاخره:,((((

تا عید تعطیل شد!!! بدبخت شدیم رفت :,((

چیکار کنیم؟چیکار کنیم؟چیکارکنیییییییییییییییییییییییییم؟ :,((((((((((((((((

میشه معرفی کنید ؟
بازدید : 63
جمعه 15 اسفند 1398 زمان : 6:11

+ بابا، یه چیزی بگم؟ :(

- بفرما

+ نه هیچی

- -_-

+ :)

- :/

+ بله ؟ :) گفتم هیچی دیگه.

- بگو، زود

+ خببب...نه هیچی، فراموش کنید.خواهش می‌کنم هیچی هیچی.

- تا پنج میشمرم فقط سارا...یک

+ عه خب

- دو

-سه

+ خب چند روزه که...یکی...

- چهار

+ عه گفتم که هیچی.. دیگه تموم شده..اصلا من رفتم کار دارم...( بعدم بلند شدم برم اتاقم)

عصبانی دنبالم اومد بازومو کشید گفت

- کجا با تو‌ مگه نیستم؟ میگم چی‌شده؟‌ها؟ نگفتم اینجوری با اعصاب من بازی نکن؟! بگو ببینم

+ خب باشه باشه میگم ولم کنید میگم.

وقتی ولم کرد یه قدم رفتم عقب ، چند ثانیه با استرس نگاش کردم.نگران گفت

- چی شده بابایی؟!

و من....

+خخخخخخخخخ :)))))))) تلافیییییییی

بعدم فراااار به سمت اتاق....

یه کم مونده بود بهم برسه‌ها...ولی به موقع نجات پیدا کردم ، نزدیک بود در بخوره تو صورتش:)))

کوبید به در گفت:

-میای بیرون دیگه...دارم براتون سارا خانم

+ عه حق ندارید...اصلا پرسیدید چرا تلافی کردم که تهدید می‌کنید؟

-گفتی تلافی گفتم بیخود می‌کنی ، گوش ندادی حالا منتظر باش.

+ نخیر حق ندارید، چون من راس می‌گفتم، آموزششون واقعا بیخود بود همه ام با من موافق بودن...هیشکی ام دیگه نمیبینه،شما خودتون مگه اصلا دیده بودید که میگفتید خوبه؟

- نه

+ پس دیدید من راس میگفتم

- باید بیینم تا مطمئن شم ،پس فعلا کاریت ندارم ولی منتظر باش.

+ عه خب چرا؟عدالت نیست بابا ،کاری کنید باز تلافی می‌کنم.

-اگر دیدم بیخود نبود، خیلی هم عدالته.

+خب معلومه دیگه هر چرتی ام باشه میگید مفید بود.نه عدالت نیست.

-واقعا باباتو اینجوری شناختی؟

+ بله دقیقا ،خیلی خیلی بدجنس و بی عدالت ://

- خب حل شد، پس دیگه لازم نیست وقت بذارم ببینم. فقط دیگه بیشتر حواست به دور‌ و برت باشه.از ما گفتن بود.

+خب باشه ببینید.

- دیره دیگه... آخرین بارتم بود از این شوخیا میکنیا...جدی میگم.برخورد بدی می‌کنم دفعه دیگه

+ شوخی نبود که تلافی بود:))

- هر چی که بود. دیگه نبینم. روشنه الان؟ یا‌همین الان برخورد کنم؟

+چیزی نگفتم که...

وای یهو آمپرش چسبید بلند گفت

- فهمیدی یا نه؟!! این درو باز کن ببینم.

+ خب باشه باشه ببخشید. چرا عصبانی میشید؟.چشم فهمیدم.

/////////////////////////////////////////////////////////

نمیذاره دو دقیقه تلافی بچسبه به آدم.ای بابا :||

از فردام که باید حواسم به زمین و زمان باشه از ترس تلافیش...خدایا خودت ببین :/

سوالات مصاحبه استخدام تولید کننده محتوا
بازدید : 27
پنجشنبه 14 اسفند 1398 زمان : 18:47

نوشتم، پاک کردم، نوشتم ، پاک کردم، نوشتم ، پاک کردم و تهش شد....

من یه سارا بودم یه سارا با تمام غم‌ها و شادی‌ها و تنهایی‌ها و شلوغیا...

و حالا یه سارام، یه سارا با تمام....تمام شده‌هام.....و....شروع شده‌هام...

من ،سارام، خوده خوده سارا؛)

سارایی که بودم، سارایی که شدم،سارایی که باید باشم...

+پریسا جون ؛)

سایت جدید آموزش مجازی
بازدید : 31
پنجشنبه 14 اسفند 1398 زمان : 3:22

بابا از امروز شرکت و تعطیل کرد.گفت که همه می‌تونن دورکاری کنن.هرچند که خودش بیشتر از همه دورکاری کرد اونقد که همش تو اتاقش بود و تلفنی حرف میزد ولی خب بازم خوب بود که خونه بود.خیلی خوب بود.

منم صبح پاشدم چون کلاس آنلاین داشتم...بعد کلاسم یه کم به درسام رسیدمو بعدم رفتم آشپزخونه سراغ آشپزی....جاتون خالی یه لوبیا پلو درست کردم، مجلسیا...تا دم کشیدن غذا هم بابا اصلا از اتاق بیرون نیومد، یعنی یه بار براش قهوه بردم فقط با سر تشکر کرد چون داشت تلفنی حرف میزد بار دوم که براش میوه برم اصلا از در رام نداد تو -_- از همون دم در اشاره کرد نمیخواد و برم بیرون -_- یعنی شیطونه می‌گفت برم برق خونه رو قطع کنما ولی چند دقیقه بعد بهم اشاره کرد که نه نه بی خیال چون فایده نداره لب تاپش که خاموش نمیشه گوشیشم شاررژ داره تازه پاور بانکم داره اینترنتم از گوشیش میگیره...بنابراین شیطونم روش کم شد رفت نشست یه گوشه ،دیگه من چی میگفتم.

ولی غذا که حاضر شد دیگه عصبانی بدون اینکه در بزنم رفتم تو بلند گفتم : همین الان میریم ناهار تمام :////

اما اصلا نگامم نکرد فقط گفت: خیلی این حرکتت زشت بود.

گفتم حرکت شما زشت نبود من براتون خوراکی میارم بیرونم میکنید؟ واقعا که.

گفت منکه تشکر کردم ازت ،با اینکه وقتی در زدی جواب نداده بودم که بیا تو!!!

گفتم خب داشتید تلفنی حرف میزدید فک کردم نشنیدید.

گفت شنیدم ولی وقتی دارم تلفنی حرف میزنم طبیعیه نتونم به حرفای تو هم توجه کنم واسه همین نگفتم بیای تو...

گفتم حرفی نمیخواستم بزنم که فقط میوه آورده بودم کاری نداشتم نمیخواستم مزاحم شم.دیگه اینقد عقلم میرسه://

گفت اختیار دارید این چه حرفیه، نمیشه که دخترم بیاد تو اتاقم باهاش حرف نزنم که، تو که منشیم نیستی فقط یه چیزی بذاری رو میزم بری باید بتونم به صورت شایسته ازت تشکر کنم؟ تو اون شرایط که نمیشد میشد؟

گفتم شما بیرونم نکنید تشکر نمی‌خوام.

گفت نه ظاهرا به یه مشکل بنیادی برخوردیم...لازمه یه بار دیگه فلسفه در زدن رو به صورت عملی پیاده کنیم...من الان میرم بیرون ...

منم اعصابم خورد شد گفتم باشه باشه من اشتباه کردم مثل همیشه تقصیر منه همه چی ببخشید معذرت میخوام حالا میایید بریم ناهار یا تنهایی برم؟!!

خیلی عصبانی شد گفت خودتم میدونی این لحنی نیسکه بعدش بتونیم بریم با هم ناهار بخوریم پس تشریف ببر خودت..

همون لحظه پشیمون شدم بغضم گرفت ولی زورم اومد عذرخواهی کنم فقط رفتم تو اتاقم گریه کردم همه چی یه جور بیخودی یه جوری شد.

خب منظورشو فهمیده بودم ولی اعصابم خورد شد که اینقد گیر داد سر همچین چیزی...حالا گناه نکرده بودم که متوجه نشدم از قصد جواب نداده که نرم تو...

یه کم که بغضم خالی شد دوباره رفتم دم اتاقش در زدم منتظر موندم...

گفت بفرمایید.

رفتم تو گفتم معذرت میخوام بریم با هم ناهار بخوریم؟

بغلم کرد گفت دختر یه دونه‌ی بابایی.کی می‌فهمی‌طاقت بغضتو ندارم که سر هر چیزی اینجوزی بغض نکنی؟‌ها؟

خب اینجوری میگه میشه بغض نکرد؟گریه نکرد؟ :,(

:)))

+عصرم منو از گیسام...بله درست خوندید از گیسهام کشید برد پایین چون مثل آدم نمی‌رفتم باهاش:)) ولی خیییلی مراعات کرد امروز ..خیلی کمتر مردم...فقط اندازه 4 کیلومتر دوچرخه زدن مردم....باشد که رستگار شوم:)))

++آخ آخ صبح کلاس آنلاین دارم و همچنان بیدارم.هی واااای

نمره بیست کلاس رو نمی خوام
بازدید : 26
چهارشنبه 13 اسفند 1398 زمان : 1:51

امروز بابا ساعت ۷:۳۰ بیدارم کرد.

میگم برای چی الان بیدارم میکنید کلاسام ساعت ۹شروع میشه منکه گفتم.

میگه پاشو ساعت ۸ شبکه آموزش کلاس داره -_-

میگم شبکه آموزش کلاسش به درد خودش میخوره بابا ول کنید...بعدم دوباره خوابیدم.

می‌دونید بعدش چی شد....بله حدستون درسته یه بلایی سرم اومد طبق معمول:/// یه لیوان آب یخ خالی شد رو صورتم :///

یعنی جیغ زدما: گفتم بابااااااا واسه چیییییییی؟ سارا نیستم تلافی نکنم...

گفت بیخود میکنی قزی خانم :))) اول بپرس چرا بعد زبونت دراز باشه..

گفتم چراااااا

گفت تو مگه تاحالا شبکه آموزش رو دیدی؟

گفتم نه ولی معلومه دیگه..

گفت خب دیگه بعد از این جواب بیخودت میخواستم حالتو جا بیارم ولی چون می‌دونستم ،گفتم زودتر جا بیارم بهتره، تو خواب تاثیر گذار ترم هست :))))

+ به خدا خیلی بدجنسه خیلی://

++ خیلی هم آموزشاش بیخود بود.خیلییییی...حق با من بود://

+++ تلافی می‌کنم.

دمنوش عمومی پنج گیاه
بازدید : 29
چهارشنبه 13 اسفند 1398 زمان : 1:51

بابا از امروز شرکت و تعطیل کرد.گفت که همه می‌تونن دورکاری کنن.هرچند که خودش بیشتر از همه دورکاری کرد اونقد که همش تو اتاقش بود و تلفنی حرف میزد ولی خب بازم خوب بود که خونه بود.خیلی خوب بود.

منم صبح پاشدم چون کلاس آنلاین داشتم...بعد کلاسم یه کم به درسام رسیدمو بعدم رفتم آشپزخونه سراغ آشپزی....جاتون خالی یه لوبیا پلو درست کردم، مجلسیا...تا دم کشیدن غذا هم بابا اصلا از اتاق بیرون نیومد، یعنی یه بار براش قهوه بردم فقط با سر تشکر کرد چون داشت تلفنی حرف میزد بار دوم که براش میوه برم اصلا از در رام نداد تو -_- از همون دم در اشاره کرد نمیخواد و برم بیرون -_- یعنی شیطونه می‌گفت برم برق خونه رو قطع کنما ولی چند دقیقه بعد بهم اشاره کرد که نه نه بی خیال چون فایده نداره لب تاپش که خاموش نمیشه گوشیشم شاررژ داره تازه پاور بانکم داره اینترنتم از گوشیش میگیره...بنابراین شیطونم روش کم شد رفت نشست یه گوشه ،دیگه من چی میگفتم.

ولی غذا که حاضر شد دیگه عصبانی بدون اینکه در بزنم رفتم تو بلند گفتم : همین الان میریم ناهار تمام :////

اما اصلا نگامم نکرد فقط گفت: خیلی این حرکتت زشت بود.

گفتم حرکت شما زشت نبود من براتون خوراکی میارم بیرونم میکنید؟ واقعا که.

گفت منکه تشکر کردم ازت ،با اینکه وقتی در زدی جواب نداده بودم که بیا تو!!!

گفتم خب داشتید تلفنی حرف میزدید فک کردم نشنیدید.

گفت شنیدم ولی وقتی دارم تلفنی حرف میزنم طبیعیه نتونم به حرفای تو هم توجه کنم واسه همین نگفتم بیای تو...

گفتم حرفی نمیخواستم بزنم که فقط میوه آورده بودم کاری نداشتم نمیخواستم مزاحم شم.دیگه اینقد عقلم میرسه://

گفت اختیار دارید این چه حرفیه، نمیشه که دخترم بیاد تو اتاقم باهاش حرف نزنم که، تو که منشیم نیستی فقط یه چیزی بذاری رو میزم بری باید بتونم به صورت شایسته ازت تشکر کنم؟ تو اون شرایط که نمیشد میشد؟

گفتم شما بیرونم نکنید تشکر نمی‌خوام.

گفت نه ظاهرا به یه مشکل بنیادی برخوردیم...لازمه یه بار دیگه فلسفه در زدن رو به صورت عملی پیاده کنیم...من الان میرم بیرون ...

منم اعصابم خورد شد گفتم باشه باشه من اشتباه کردم مثل همیشه تقصیر منه همه چی ببخشید معذرت میخوام حالا میایید بریم ناهار یا تنهایی برم؟!!

خیلی عصبانی شد گفت خودتم میدونی این لحنی نیسکه بعدش بتونیم بریم با هم ناهار بخوریم پس تشریف ببر خودت..

همون لحظه پشیمون شدم بغضم گرفت ولی زورم اومد عذرخواهی کنم فقط رفتم تو اتاقم گریه کردم همه چی یه جور بیخودی یه جوری شد.

خب منظورشو فهمیده بودم ولی اعصابم خورد شد که اینقد گیر داد سر همچین چیزی...حالا گناه نکرده بودم که متوجه نشدم از قصد جواب نداده که نرم تو...

یه کم که بغضم خالی شد دوباره رفتم دم اتاقش در زدم منتظر موندم...

گفت بفرمایید.

رفتم تو گفتم معذرت میخوام بریم با هم ناهار بخوریم؟

بغلم کرد گفت دختر یه دونه‌ی بابایی.کی می‌فهمی‌طاقت بغضتو ندارم که سر هر چیزی اینجوزی بغض نکنی؟‌ها؟

خب اینجوری میگه میشه بغض نکرد؟گریه نکرد؟ :,(

:)))

+عصرم منو از گیسام...بله درست خوندید از گیسهام کشید برد پایین چون مثل آدم نمی‌رفتم باهاش:)) ولی خیییلی مراعات کرد امروز ..خیلی کمتر مردم...فقط اندازه 4 کیلومتر دوچرخه زدن مردم....باشد که رستگار شوم:)))

++آخ آخ صبح کلاس آنلاین دارم و همچنان بیدارم.هی واااای

دمنوش عمومی پنج گیاه

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 25
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 61
  • بازدید کننده امروز : 62
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 81
  • بازدید ماه : 309
  • بازدید سال : 1375
  • بازدید کلی : 3748
  • کدهای اختصاصی