loading...

سارا و باباش

دفترچه یادداشتم

بازدید : 31
پنجشنبه 14 اسفند 1398 زمان : 3:22

بابا از امروز شرکت و تعطیل کرد.گفت که همه می‌تونن دورکاری کنن.هرچند که خودش بیشتر از همه دورکاری کرد اونقد که همش تو اتاقش بود و تلفنی حرف میزد ولی خب بازم خوب بود که خونه بود.خیلی خوب بود.

منم صبح پاشدم چون کلاس آنلاین داشتم...بعد کلاسم یه کم به درسام رسیدمو بعدم رفتم آشپزخونه سراغ آشپزی....جاتون خالی یه لوبیا پلو درست کردم، مجلسیا...تا دم کشیدن غذا هم بابا اصلا از اتاق بیرون نیومد، یعنی یه بار براش قهوه بردم فقط با سر تشکر کرد چون داشت تلفنی حرف میزد بار دوم که براش میوه برم اصلا از در رام نداد تو -_- از همون دم در اشاره کرد نمیخواد و برم بیرون -_- یعنی شیطونه می‌گفت برم برق خونه رو قطع کنما ولی چند دقیقه بعد بهم اشاره کرد که نه نه بی خیال چون فایده نداره لب تاپش که خاموش نمیشه گوشیشم شاررژ داره تازه پاور بانکم داره اینترنتم از گوشیش میگیره...بنابراین شیطونم روش کم شد رفت نشست یه گوشه ،دیگه من چی میگفتم.

ولی غذا که حاضر شد دیگه عصبانی بدون اینکه در بزنم رفتم تو بلند گفتم : همین الان میریم ناهار تمام :////

اما اصلا نگامم نکرد فقط گفت: خیلی این حرکتت زشت بود.

گفتم حرکت شما زشت نبود من براتون خوراکی میارم بیرونم میکنید؟ واقعا که.

گفت منکه تشکر کردم ازت ،با اینکه وقتی در زدی جواب نداده بودم که بیا تو!!!

گفتم خب داشتید تلفنی حرف میزدید فک کردم نشنیدید.

گفت شنیدم ولی وقتی دارم تلفنی حرف میزنم طبیعیه نتونم به حرفای تو هم توجه کنم واسه همین نگفتم بیای تو...

گفتم حرفی نمیخواستم بزنم که فقط میوه آورده بودم کاری نداشتم نمیخواستم مزاحم شم.دیگه اینقد عقلم میرسه://

گفت اختیار دارید این چه حرفیه، نمیشه که دخترم بیاد تو اتاقم باهاش حرف نزنم که، تو که منشیم نیستی فقط یه چیزی بذاری رو میزم بری باید بتونم به صورت شایسته ازت تشکر کنم؟ تو اون شرایط که نمیشد میشد؟

گفتم شما بیرونم نکنید تشکر نمی‌خوام.

گفت نه ظاهرا به یه مشکل بنیادی برخوردیم...لازمه یه بار دیگه فلسفه در زدن رو به صورت عملی پیاده کنیم...من الان میرم بیرون ...

منم اعصابم خورد شد گفتم باشه باشه من اشتباه کردم مثل همیشه تقصیر منه همه چی ببخشید معذرت میخوام حالا میایید بریم ناهار یا تنهایی برم؟!!

خیلی عصبانی شد گفت خودتم میدونی این لحنی نیسکه بعدش بتونیم بریم با هم ناهار بخوریم پس تشریف ببر خودت..

همون لحظه پشیمون شدم بغضم گرفت ولی زورم اومد عذرخواهی کنم فقط رفتم تو اتاقم گریه کردم همه چی یه جور بیخودی یه جوری شد.

خب منظورشو فهمیده بودم ولی اعصابم خورد شد که اینقد گیر داد سر همچین چیزی...حالا گناه نکرده بودم که متوجه نشدم از قصد جواب نداده که نرم تو...

یه کم که بغضم خالی شد دوباره رفتم دم اتاقش در زدم منتظر موندم...

گفت بفرمایید.

رفتم تو گفتم معذرت میخوام بریم با هم ناهار بخوریم؟

بغلم کرد گفت دختر یه دونه‌ی بابایی.کی می‌فهمی‌طاقت بغضتو ندارم که سر هر چیزی اینجوزی بغض نکنی؟‌ها؟

خب اینجوری میگه میشه بغض نکرد؟گریه نکرد؟ :,(

:)))

+عصرم منو از گیسام...بله درست خوندید از گیسهام کشید برد پایین چون مثل آدم نمی‌رفتم باهاش:)) ولی خیییلی مراعات کرد امروز ..خیلی کمتر مردم...فقط اندازه 4 کیلومتر دوچرخه زدن مردم....باشد که رستگار شوم:)))

++آخ آخ صبح کلاس آنلاین دارم و همچنان بیدارم.هی واااای

نمره بیست کلاس رو نمی خوام
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 25
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 10
  • بازدید کننده امروز : 11
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 30
  • بازدید ماه : 258
  • بازدید سال : 1324
  • بازدید کلی : 3697
  • کدهای اختصاصی